ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
397
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) فرمايد ، معاذ گفت اين پليدى و گرفتارى نيست بلكه خواسته و دعاى پيامبر شماست و صالحان پيش از شما درگذشتهاند وانگهى اين شهادتى است كه خداوند هر كس از شما را بخواهد به آن مخصوص مىفرمايد ، سپس عرضه داشت پروردگارا ! بهره خاندان معاذ را از اين رحمت به حد كافى و وافى ارزانى دار ، هر دو پسرش گرفتار طاعون شدند ، از ايشان پرسيد چگونهايد ؟ گفتند پدر جان « حق از خداى تو است بايد كه از شك كنندگان مباشيد » « 1 » گفت مرا هم به خواست خدا از شكيبايان خواهيد يافت « 2 » ، سپس دو همسرش گرفتار طاعون شدند و مردند ، خودش از انگشت ابهام گرفتار شد شروع به مكيدن انگشت خود كرد و مىگفت پروردگارا اين كوچك است و اندك بر آن بركت بده كه تو بر چيزهاى اندك بركت مىدهى و تا هنگامى كه مرد همينگونه مىگفت . « 3 » عبيد الله بن موسى ، از اعمش ، از شهر بن حوشب ، از حارث بن عميره زبيدى ما را خبر داد كه مىگفته است * بر بالين معاذ بن جبل كه در حال مرگ بود نشسته بودم گاه بيهوش مىشد و گاه به هوش مىآمد ، و هر گاه به هوش مىآمد مىگفت خفهام ساز خفه و سوگند به عزت تو كه تو را دوست مىدارم . كثير بن هشام ، از جعفر بن برقان ، از حبيب بن ابى مرزوق ، از عطاء بن ابى رباح ، از ابو مسلم خولانى ما را خبر داد كه مىگفته است * وارد مسجد شهر حمص شدم و ديدم حدود سى تن كامل مرد از ياران پيامبر را ديدم كه نشستهاند و ميان ايشان جوانى سيه چشم كه داراى دندانهاى درخشان بود نشسته بود او خاموش بود و سخن نمىگفت و هر گاه آن گروه در چيزى شك مىكردند به او روى مىآوردند و از او مىپرسيدند ، از يكى از همنشينان خود پرسيدم اين كيست ؟ گفت معاذ بن جبل است . واقدى ، از ايوب بن نعمان از پدرش ، از قول خويشاوندانش ، و اسحاق بن خارجة بن عبد الله بن كعب بن مالك ، از پدرش ، از پدر بزرگش ما را خبر دادند كه * معاذ بن جبل مردى بلند بالا و سپيد چهره و خوش دندان و داراى چشمانى درشت و ابروان پيوسته و موهاى پيچيده و كوتاه بود ، او در بيست و يا بيست و يك سالگى در جنگ بدر حضور داشت
--> ( 1 ) آيهء 142 ، سورهء دوّم - بقره . ( 2 ) مقتبس از آيهء 102 ، سورهء سى و هفتم - الصافات . ( 3 ) براى آگهى بيشتر از طاعون در متون كهن بن ابن سينا ، قانون ج 3 ، ص 121 و اخوينى ، هداية المتعلمين ، ص 617 مراجعه فرماييد كه نوشتهاند منجر به بيهوشى و خفگى مىشود .